ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1703

سفرنامه شاردن ( فارسى )

اين بار نيز درخواست وى را ناشنيده گرفت . همچنان سه ساعت او را بر سر پا نگهداشت . از آن پس بىآن كه به سوى او بنگرد سوار بر اسبش شد و بيرون رفت . ميرزا ابراهيم به دنبالش شتافت ، و پيوسته با صداى بلند عرض ادب و ارادت مىكرد . سردار مدتى به وى جواب نداد ، اما چون ديد همچنان در پىاش روان ، و زبانش به تعارف گوياست به سوى او نگاه كرد . دشنامش داد و گفت : اى سگ پليد ، مرا با تو كارى نيست . چرا بيهوده مزاحم مىشوى از نظرم دور شو و به جهنم برو ، نمىخواهم هرگز ترا ببينم و به خدمتگرانش دستور داد كه وى را از او دور كنند . ميرزا ابراهيم وقتى دريافت سلام و تعارف و تملق در او ، اثر مطلوب ندارد به دادن رشوه متوسّل شد . روز بعد دگر بار به خانه‌اش رفت و دو هزار تومان به وى تقديم كرد . اما فرمانده كل از گرفتن آن مبلغ خوددارى ورزيد . دفعهء بعد پانصد تومان بر آن افزود ، باز هم نپذيرفت . سه هزار تومان نيز كارساز نشد . چهار هزار تومان هم آن كينه‌توز بىرحم بد آرام را رام نكرد . سرانجام پنج هزار تومان معادل دويست و پنجاه هزار ليور به خدمتش فرستاد ، و دو روز بعد فرمانده كل ميرزا ابراهيم بدبخت را به مجلس خود دعوت كرد ، اما وى را ننواخت ، و سخنى از سر لطف و آشتى با وى نگفت . فقط هنگام ورود و خروجش گفت : خوش گلدى . نخستين بارى كه از اين ماجرا آگاه شدم هرگز باور نكردم كه كسى به اين بهاى سنگين خواهان آشتى جويى و جلب رضا و خشنودى ديگرى شده باشد . اما پس از تحقيق كافى بر من مسلم شد كه آن معامله واقعيت داشته است . مقارن اين احوال كسالت و نقاهت شاه دائم رو به فزونى بود . چنان كه سوار شدن بر اسب سخت به وى دشوار مىنمود ، و آن گاه با زنانش از حرمسرا بيرون مىشد كه در كجاوه مىنشست . كجاوه نشستنگه چوبينى است كه بر شتر مىبندند ، و زنان به هنگامى كه آهنگ گردش دارند در آن مىنشينند . شايد قريب يك ماه بدين حال بود اما از قرق و گردش كردن با زنان در اطراف اصفهان به شيوه سابق خوددارى نمىورزيد ؛ و هر جا دخترى زيبا و عشوه‌پرداز و دلارام مىديد وى را به حرم خويش مىفرستاد . روزى مادر پادشاه هوس كرد چيزهاى گرانبهايى را كه از زمانهاى دور وسيله پادشاهان قديم و متأخر در قلعهء شهر گرد آمده بود ، يا خريدارى شده بود يا پادشاهان ديگر به هديه فرستاده بودند ببيند . بدين مناسبت قسمتى از شهر را قرق كردند . تا آن